"قلم توتم من است"

نوشتن آرامم می کند، با نوشتن می توانم ناگفته های بسیاری با خودم در میان بگذارم

"قلم توتم من است"

نوشتن آرامم می کند، با نوشتن می توانم ناگفته های بسیاری با خودم در میان بگذارم

هر چه بنویسم لاف و گزاف است. انسان بودنی ست که می شود ولی شدنی ست که می خواهد و لحظه ای که حرکت می کند و هنگامی که تحمل، می شود آنچه باید بشود...!

بایگانی
نویسندگان

قَضیِّهٔ بُتِّه قسمت سوم

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ


مجموعه داستان علویه خانم و وِلِنگاری

داستان سوم قَضیِّهٔ بُتِّه

صادق خان هدایت

بخش نهم جزء سوم


جونم برایتان بگوید: کرورها سال ها آمد و ملیانها سال رفت عده ای از میترکیدند و عدهٔ دیگر فوراً جانشین آنها میشدند و به این طریق چندین نسل بین آنها عوض و دَگِش شد و آنها هم با جدیت خستگی ناپذیر طبق نقشهٔ پیش بینی شده به کمک قادر متعال سر راه خودشان تمدن پراکنی میکردند و بی دریغ عدل و داد و تمدن پخش مینمودند، به این معنی که هرچه می یافتند قلع و قمع میکردند و می چاپیدند و جنبندگان را به اسارت میبردند و خاک سر راهشان را توبره میکردند.

آشپزباشی، قاچاقچی ها، تاجرباشی ها، رمالها، سیاستمداران، اخلاق نویسان، دزدها، دلقکها، شاعرها، رقاصها، جن گیرها، دعانویسها و رؤسای قبیله هی می آمدند و میرفتند پی کارشان و دستهٔ دیگر جانشین آنها میشدند، بی آنکه تزلزلی در تصمیم تزلزل ناپذیر پیدا کردن نقطهٔ متقاطرهٔ نشیمنگاه آدم در آنها رسوخ کند. ولی از عجایب این بود که در میان این تغییرات و تحولات فقط دو نفر مورخ که میان هر یک از این قبایل پیدا شده بود با وجود کِبَر سن و چشم آبچکو و دست رعشه گرفته و پیزی گشاد به اضافه صدو پنجاه کیلومتر ریش و سبیل سفید که به زمین می کشید و شش رَج دندان صد سالگی روزانه را روی پوست درخت یادداشت میکردند و ادامه بزندگی میدادند. 

دست بر قضا، قبیلهٔ دست چپ که آمد از روی رودخانه رد بشود، ناگهان همهٔ اسناد تاریخی و صندوقهائی که صفحات در آن بود در آب افتاد و رفت آنجا که عرب نی انداخت. اما از حُسن اتفاق مورخ جان بسلامت برد و چون بُرد و چون زحمات چندین هزار ساله را آب برده بود از این ببعد دیگر آنها نمی توانستند قدمت تاریخی خود را ثابت بکنند و مورخ شهیر بی تاریخ هنوز فَراغَت

پیدا نکرده بود که تاریخی از خود جعل بکند.

چند روزیکه از این واقعهٔ ناگوار گذشت، اتفاقاً سر چهار راه یکی از جنگلهای نواحی گرمسیر، سران سپاه قبیله دست راست به قبیلهٔ دست چپ برخوردند. رئیس دو قبیله و مورخین و ریش سفیدان بعد از 《بنجول موسیو》و چاق سلامتی قرار گذاشتند که اسناد و مدارک تاریخی خودشان را به رُخ یکدیگر بکشند و جشن باشکوهی به مناسبت کشف نقطهٔ متقاطرهٔ نشیمنگاه بابا آدم بر پا بکنند. 

قبیلهٔ دست راست، فوراً صندوقهای اسناد تاریخی خود را میان میدان حمل کرد و از قبیلهٔ دست چپ تقاضای ارائه اسناد تاریخی نمود. مورخ قبیلهٔ دست چپ هرچه عِزّ و چِز و ناله

و زاری کرد و قسم خورد و هفت قدم رو به حضرت عباس رفت که اسنادش در رودخانه غرق شده، بخرج قبیلهٔ دست راست نرفت. مورخ قبیلهٔ دست راست که بخودش می بالید فرمان داد در یکی از صندوقها را باز کردند و یک تکه پوست درخت فسیل شده (محجر) را برداشت و در مدح یکی از رؤسای خود با آب و تاب خواند که آن قائد عظیم الشأن جنت مکان خُلد آشیان 《یک روز دیگ غضبش بجوش آمده و حکم کرد که دو هزار گوش و بینی ببرند و شاعر بذله گوئی شب در مجلس اُنس او قصیده ای به این مضمون گفته که : کاشکی هر یک از اتباع تو دو هزار گوش و بینی داشتند تا هر کدام به تنهائی میتوانستند رضایت خاطر ترا فراهم بیاورند، رئیس قبیله اظهار شادی نموده و به خزانه دار خود امر میکند دهن شاعر را پر از آلبالو خشکه و زالزاک بکند _ (چون در آن زمان احجار قیمتی و طلا و نقره وجود نداشته از قرار معلوم قیمت این مرکبات خیلی گران بوده است).

مورخ دست چپ اگر چه معنی ایت قصیده را نفهمید که چه ربطی بین دو هزار گوش و بینی و یکنفر از اتباع رئیس قبیله وجود داشته، او نیز مطالبی از خود جعل کرد که یکی از رؤسای قلدر آنها در یک روز پنج من و سه چارک چشم در آورده، با وجودی که ترازو نداشته. و دو گاو زنده را قورت داده، با وجودی که لثه دندانهایش پِیورِه داشته است. ولی چون سند کتبی نداشت، بحرف او کسی وقعی نگذاشت و بریشش خندیدند و فوراً دیوان داوری تشکیل دادند و محکمه رأی داد که این قیبله بوئی از آدمیت بمشامش نرسیده و شعر سعدی: ((بنی آدم اعضای یکدیگرند)) دربارهٔ آنها صدق نمی کند و مال آنها حلال و زن به خانه شان حرام و خونشان مباح است. برای جبران جنایت وجودشان باید آنها نسل بعد از نسل از کَدّ یسار و عرق زِهار عَرَق کار بکنند و بدهند به قبیلهٔ تاریخ دار که نتیجهٔ دسترنج آنها را بخورد و بریششان بخندد. سپس مورخ قبیلهٔ دست راست اینطور نتیجه گرفت که: ((پس معلوم میشود شما از اولاد ابوالبشر حضرت ختمی مرتبت نیستید و از اینقرار از نژاد پست مول هستید و از زیر بته در آمده اید، در صورتی که ما از نژاد اصیل و نجیب و برگزیده هستیم. مردهای شما حق زناشوئی با زنهای ما ندارند. صص78,80


علویه خانم و وِلِنگاری؛ صادق هدایت؛ چاپ چهارم _ تهران 1342؛ انتشارات امیرکبیر.

۹۷/۰۹/۲۰
Hamed Heidary Tabar

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی